شمارهٔ ۱۳۵۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بر من بگذشت دی پگاهی
سروی و فرازِ سرو ماهی
زیبا بر و گردن و نغوله
آراسته کاکل و کلاهی
آشوبِ دلی هلاکِ جانی
بی چاره کنی ، ستیزه خواهی
گفتم که به بندگانِ مملوک
از کبر نمی کنی نگاهی
گفتا که به جانبِ گدایان
کم تر کند التفات شاهی
گفتم که اگرچه راستی را
در حسن تو نیست اشتباهی
باشد که به دست مفلس افتد
ناگه گهری ز جایگاهی
گفتا که نه یوسفی بیابی
هر جا که طلب کنی ز چاهی
گفتم که بترس اگر خداوند
بخشید ترا جمال و جاهی
کز آتشِ اندرون بسوزم
خرمن گهِ آسمان به آهی
گفت ار همه آسمان بسوزی
بر من به جوی و جو به کاهی
گر اهلِ حقیقتی نزاری
ساکن بنشین به خانقاهی
یک رنگ شو از برایِ سالوس
گه سبز مپوش و گه سیاهی
مردان به غرض طمع نکردند
رو توبه کن از چنین گناهی
تسلیم کسی بباش و بر شو
از گوشه ی گلخنی به گاهی
چون کرد به راستی اقامت
بر محضرِ من چنین گواهی
غیرت به وجودِ من درافتاد
چون آتشِ تیز در گیاهی
گفتم به کسی نمای راهم
کو را به خدای هست راهی
مرموز به شیخ کرد اشارت
کالّا درِ او دگر پناهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفی است از زیبایی و جذابیت یک دختر که شاعر در صبحی به او نگاه میکند. او به زیباییهای او اشاره میکند و میگوید که دلش در آشوب است و بیچاره شده است. شاعر به او میگوید که اگرچه زیباست، اما نباید به کسانی که در مقام پایینتری هستند، بیاعتنا باشد. او درباره خطراتی که زیبایی میتواند به همراه داشته باشد، هشدار میدهد و به زن میگوید که باید از تکبر و خودخواهی فاصله بگیرد. شاعر همچنین از او میخواهد که به حقیقت نگاه کند و از گناه خود توبه کند. در آخر، او به اهمیت صداقت و تسلیم در برابر خداوند اشاره میکند و میخواهد که به راه راست برگردد.