شمارهٔ ۱۳۷۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
ما از غم تو شدیم سودایی
ای دوست چرا دمی نمیآیی
بر ما گذری نمیکنی گه گه
ور میگذری دمی نمیپایی
تا تو نظری به ما و من کردی
ماهیّت ما برون شد از مایی
جایی که منیِّ عشق بنشیند
برخیزد از آن منی همه مایی
تا امر نشد ز ابتدا فایض
بر عقل، نشد سَمَر به دانایی
بیزار ز ما و من شدیم آخر
یعنی ز منافقی و رعنایی
شاید که به طعنه دشمنان گویند
ای دوست به دوستان نمیشایی
منظورِ تو یار با تو بنماید
گر آینه ی وجود بزدایی
ارواح جنود شد جنود ارواح
تو بر سرِ کارِ خویشتن رایی
خمخانه ی می به خانقه گیری
گر خانه ی معرفت بیارایی
پالونه بیار و می به راوق کن
تا چند به دیده خون بپالایی
پیرامنِ مصلحت نگردی بیش
گر دامن معصیت نیالایی
زنّارِ مغان اگر نمیبندم
بیبهرهام از بتانِ یغمایی
آن قصّه شنیدهام که بعد از حج
بر بت صلیب شیخ صنعایی
بر شیوه ی او نزاریا کردی
پیرانه سر اقتدا به برنایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی برای دوست است. شاعر از غم و اندوه بیدوستی میگوید و اینکه چرا دوستش به او نمیآید. او بیان میکند که وقتی دوست به او توجه میکند، او را از خود برون میبرد و به وحدت میرساند. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که بدون عشق، عقل و دانایی به دست نمیآید و از جدایی و بیوفایی رنج میکشد. او به صورت کنایه به بیوفایی برخی دوستان اشاره کرده و از اهمیت شناخت و معرفت سخن میگوید. نهایتاً، شاعر بر این باور است که برای رسیدن به حقیقت و معرفت، باید از گناهان دوری کند و به دوستیهای واقعی پرداخته شود.