شمارهٔ ۱۳۸۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
امید هست که روزی جمال بنمایی
اگر به خشم برفتی به صلح بازایی
نخست چاشنی ای دادی ام به شربت وصل
چو پای بند شدم روی بازنگشایی
من از جفای تو بر سر زنان تو سر در پیش
کرشمه می کنی و می روی به رعنایی
چو می گرفتی ام اول چو پارسا بودی
مکن که آخرِ کارم کشد به رسوایی
اگر دو دیده به یک بار در سرِ تو شود
ز گریه کم نکنم گو مباش بینایی
طریقِ رایِ تو جویم به هرچه لطف کنی
مطیعِ حکمِ تو باشم به هرچه فرمایی
یه طعنه گفت پدر کای پسر شکیبا باش
چه گونه بر سرِ آتش کنم شکیبایی
عجب از آن که دهی پندها نزاری را
کجا به وعظ کند التفات شیدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به امید دیدار محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد که اگر به خشم برود، دوباره به صلح بازگردد. او از لحظهای که به عشق وصل شده، از بند آن رها نمیشود و به زیبایی محبوبش دل میبازد. شاعر به جفای محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که به لطف و محبت روی آورد. همچنین از پدرش نصیحتی دریافت کرده که باید در برابر مشکلات صبوری کند، اما در عجب است که چطور میتواند بر آتش عشق شکیبایی ورزد، در حالی که شیدایی حاکم است و پند او را نادیده میگیرد.