شمارهٔ ۱۳۹۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برفتم از برت ای دیده را چو بینایی
شدم به گرد جهان هر دری و هر جایی
ملول گشت دلت زان سبب سفر کردم
مگر ز زحمتِ من هفته ای برآسایی
چنان ضعیف ببودم به زیر بار فراق
که نیست قوّت آهم ز ناتوانایی
شدم به مهرِ تو همچون هلال دست نمای
چرا به من رخِ چون آفتاب ننمایی
به عقل دل به صبوری توان فریفت ولیک
که راست عقل که من شهره ام به شیدایی
دریغ فصلِ گل و من ز وصلِ تو محروم
تو در شرابی و من در عذاب تنهایی
گهی که رغبت طرب کنی در باغ
چو سرو و گل سر و پای چمن بیارایی
نظر چو بر گل زرد افکنی ز چهره ی من
قیاس گیری و بر حالِ من ببخشایی
کجاست بلبل مستت که در خروش آید
ز گل سِتانِ رخت چون نقاب بگشایی
ترا که نوش و خوشت باد باده می پیمای
که جز نصیبه ی من نیست باد پیمایی
مرا به هرزه ملامت کنند دشمن و دوست
که چند شیفته کاری و خویشتن رایی
دلِ نزاریِ بی دل ندارد آن طاقت
که در فراق کند بیش از این شکیبایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از عشق و فراق میگوید. او به دوری از معشوق و کیفیت رنجی که این جدایی برایش به ارمغان آورده، اشاره میکند. دلش از سفر و دوری ملول شده و امیدوار است که حداقل مدتی از بار رنجش کاسته شود. روح او در فراق تضعیف شده و به مهر معشوق، خود را ضعیف و ناتوان میبیند. شاعر از عشقش میگوید که همچون هلالی کمنور شده و از اینکه معشوقش به او توجه نمیکند، دلتنگ است. او به عقل و صبوری متوسل میشود اما دلش از شیدایی و محبت پر است. شاعر در کنار حسرت فصل گل، میگوید که معشوق در شراب و شادی است و او در عذاب تنهایی. همچنین به زیباییهای معشوق اشاره کرده و میخواهد که معشوق نگاهی به او اندازد و حالش را دریابد. او به عذابهای خود از عشق و ملامتهایی که میبیند، اشاره میکند و در نهایت به کمطاقتی دلش در برابر فراق میپردازد.