شمارهٔ ۱۳۹۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آمدم باز دلی مضطرب از دروایی
تا تو تسکینِ دل مضطربم فرمایی
مرده ای زنده شود گر قدمی رنجه کنی
وه وه ای گر به سر کشته ی هجران آیی
همه شب منتظر عکس خیال رخ تو
بر در و بام بود چشمِ منِ شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند
بر در و بام بود چشمِ منِ شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند
نسبتِ روزِ قیامت به شب تنهایی
انتظارِ نظرِ مرحمتی می دارم
چه شود گر به ترحّم اثری بنمایی
حُجُب از پیشِ دل خسته ی ما برداری
گره از کار فروبسته ی ما بگشایی
صفحه ی آینه ی خاطر مشتاقان را
صیقلی برفکنی زنگ غمی بزدایی
حللِ خلدِ برین در برِ ما پوشانی
قدحِ ماءِ مَعین بر سرِ ما پیمایی
مشفقی نیست که گوید به نزاری خاموش
چیست این وسوسه یکباره شدی سودایی
طمع منزلتی دار که حدِّ تو بود
سخن از مرتبه ای گوی که آن را شایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر با دلی مضطرب و انتظار به سراغ محبوب میآید تا او تسکینش دهد. او میخواهد که محبوب با یک نگاه، جان او را زنده کند و در انتظار دیدن چهرهاش به سر میبرد. شاعر از معشوق میخواهد که در روز قیامت، که به شب تنهاییاش ارتباط دارد، به او نگاهی رحمتآمیز بیندازد و دل خستۀ او را تسلی بخشد. او همچنین از محبوب میخواهد که موانع را از محبتشان بردارد و غمها را از دلها برطرف کند. شاعر در نهایت ابراز میکند که در جستجوی مقام و منزلت بالاتر است و از محبوب میخواهد که در این باره صحبت کند.