نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۹۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز بی یاری و بی کاری و بی خوابی و تنهایی

چو مجنونِ بنی عامر شدم یک باره سودایی

به هر َلیلی که بی لیلی به روز آورده ام صد ره

به گردِ حی به حی برگشته ام چون قیس شیدایی

تنی دارم گدازان همچو قلعی بر سر آتش

دلی در سینه هم چون زیبق از بس ناشکیبایی

گروهی نیک خواهان بازدارندم ز فرتوتی

گروهی بد سگالان عیب گویندم ز خودرایی

مرا یاری موافق بس دگر چیزی نمیخواهم

ندارم در پریشانی هوای خانه آرایی

من و کنجی و دم سازی هم آوازی و هم رازی

شکستم عهد برنایی گرفتم ترک رعنایی

طمع ببریدم از یکران تبرّا کردم از میدان

کنون معلولم از پیری و معزولم ز برنایی

تنم بگداخت هم چون شمع از طوفانِ بی خوابی

دلم بگرفت هم چون سمع از نقصان بینایی

چو هر چیزی که دانستم فرامش کرد می باید

پشیمانم ز دانایی پشیمانم ز دانایی

به تنهایی از آن گشتم به کنجِ خویشتن قانع

چو قیسم تا نباید شد کهستانی و صحرایی

ضرورت ناگزیرست از جمال جفت انسانی

اگر چه بی کمالی نیست یک رویی و یک رایی

نزاری توانی شد درون حلقه مردان

مگر وقتی که از بود و نبود خود برون آیی

کنون هنگام آن آمد که هم چون گل کنی پاره

گریبان هوس ناکی زدست دامن آلایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس تنهایی و بی‌فکری خود می‌گوید و به طور خاص به حالتی شبیه مجنون بنی عامر اشاره می‌کند. او در جستجوی عشق و الهام زندگی به سر می‌برد و به تشبیه‌هایی از آتش و گدازان بودن خود می‌پردازد. احساس خستگی ناشی از بی‌خوابی و بی‌کاری او را در وضعیتی ناپایدار قرار داده است. او با تمثیل‌های مختلف به خود راستی و ناتوانی‌هایش اشاره می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که نمی‌تواند از تنهایی و فقدان عشق فراری باشد و نیاز به وجود انسانی دیگر برای تکمیل زندگی‌اش دارد. شاعر احساس می‌کند که زمان تغییر و رهایی از خودخواهی‌اش رسیده است.