شمارهٔ ۱۳۹۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشسته ام مترصّد به کنج تنهایی
بدان امید که تشریف وصل فرمایی
در آرزوی دمی ام که هم دمی یابم
مگر خلاص شوم از عذاب تنهایی
زهی سعادت و دولت اگر شبی، روزی
ز در درآیی و از رخ نقاب بگشایی
ز عفو تو نه غریب است جرم بخشیدن
ز لطف تو نه بدیع است بنده بخشایی
نه خانه خانه ی خیلِ خیالِ طلعتِ توست
به فضل خود چه شود خانه گر بیارایی
اگر چنان که زمن بنده زلّتی رفته ست
به لطف باز نوازی به صلح بازآیی
نزاریا نه بر ازای حدِّ توست بگوی
تو کیستی که به هم خانگیِ او شایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، در تنهایی خود نشسته و منتظر وصال معشوق است. او آرزومند لحظهای است که بتواند با معشوق همدم شود و از درد تنهایی رهایی یابد. شاعر امید دارد که روزی معشوق به سراغش بیاید و پرده از چهره بردارد. او به معشوق یادآوری میکند که بخشش از صفات اوست و اگر اشتباهی از او سر زده، باید با لطفش دوباره او را مورد عنایت قرار دهد. در نهایت، شاعر پرسش میکند که معشوق کیست که این احساس نزدیکی به او را دارد.