شمارهٔ ۱۳۹۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شب مفارقت و روز هجر و تنهایی
که را بود به چنین شب دل شکیبایی
اگرچه از شب دیجور خود گرفته ترست
ملالت سوزندگانِ شیدایی
چه سود کان بت یوسف جمالِ بی رحمت
خبر ندارد از این ماتم زلیخایی
بسوخت آتش حسرت مرا و قوّت نیست
که در فراق بنالم ز ناتوانایی
چگونه بار جدایی کشم به پشتی صبر
مرا که پشت دو تا میشود ز یکتایی
همان به است که در کُنج خانه بشینم
ز دست سرزنش دوستان هر جایی
به عاقلان نکنم رغبت از ملالت طبع
خوش است صحبت دیوانگان سودایی
کنون که توبه شکستم درست میگویم
چه بیم پرده دری و چه بیم رسوایی
نزاریا چو شکر میدهی جگر می خور
که هم شکر خور مایی و هم شکر خایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر بیانگر حسرت و اندوه شاعر در شب مفارقت و تنهایی است. او از درد و رنج جدایی مینالد و به بیاحساسی محبوبی که از غصهاش خبر ندارد اشاره میکند. احساس ناتوانی در بیان این درد و بار جدایی بر دوش او به شدت سنگینی میکند. شاعر ترجیح میدهد در گوشهای بنشیند تا مورد سرزنش دیگران قرار نگیرد و به جنون و دیوانگی پناه میبرد. در پایان، او از توبهاش و نشانههای عشق و وابستگی صحبت میکند و به نوعی تناقض در احساساتش اشاره میکند.