شمارهٔ ۱۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از من چه شد که یاد نیامد حبیب را
مردم ز درد و نیست غم من طبیب را
گو رنجه کن قدم به عیادت که خوب روی
نبود بدیع اگر بنوازد غریب را
برآستان دوست مجاور بدی سرم
گردست امتناع نبودی رقیب را
هرگز به هرزه دامن گل کی دهد ز دست
گر هیچش اختیار بود عندلیب را
رغم عدو چه تعبیه یی ساخت زلف دوست
در جیب صبح باد روان کرد طبیب را
جز یاد دوستان نرود در مسامعم
آن به که نشنوم هذیان خطیب را
پیرانه سر چو زاهد صنعان ز دست دل
درگردن افکنم به ارادت صلیب را
استاد من معلم کُتّاب عشق بود
بیهوده می کنند ملامت ادیب را
تسلیم عشق شو چو نزاری نه معترض
نقض معلمان نرسد مستجیب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که در آن شاعر به درد و غم ناشی از دوری از معشوق پرداخته است. او از بیخبر بودن از حبیب خود صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که طبیب (شاهد محبت) از درد او آگاه نیست. شاعر خواهان دیدار معشوق است و به زیبایی او تمجید میکند. همچنین به یاد دوستان و عشق زنده میپردازد و علیرغم مشکلات و سختیها، تسلیم عشق میشود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نباید به انتقاد از ادبیات علمای عاشق پرداخت و تسلیم عشق شد.