شمارهٔ ۱۴۰۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ساقیِ مجلسِ صفا چارهٔ ما به چارهای
چاره و بس که حالتی نیست جز این و چارهای
میر خمار هر چه شد تیره ز من زمان زمان
میکشد از سپاهِ غم بر سرِ من هزارهای
فایض میکده به ما دیر به دیر میرسد
طیره شدهست در میان کرده ز ما کنارهای
راتبهمان نمیرسد مَشرِبهمان نمیدهد
از من و روزگار من تیره شدهست پارهای
سوختهٔ صبوح را تاب رسیده بر جگر
روزِ جزا مگر شود واسطهٔ کفارهای
حَیَّ علی الصَلات من قامتِ ساقیان بود
زنده شوم چو بر شود بانگ به هر منارهای
زهد و ورع مگر نشد هم ره خوی و طبعِ ما
مختلفند راستی طالعِ هر ستارهای
محتسبِ فراخرو تنگدلی چه میکند
حوصلهای فراختر بایدش از غرارهای
بیش مگو نزاریا از حرکاتِ ناقصی
لاشه خری کجا رسد در عقبِ سوارهای
میخورد و خورنده را میکند احتساب و حدّ
میزندش که که بر دلش بادزده کنارهای
هرزهسگانِ بدگمان غیبتِ ما چه میکنند
باز بگوی ساقیا چارهٔ ما به چارهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دنبال لحظات خوشی و محبوبیت در میکده است و به ساقی مجلس پناه میآورد تا چارهای برای دردها و غمهایش پیدا کند. او از تیره شدن اوضاعش سخن میگوید و در مورد دیر رسیدن میکده و نوشیدنیها نگران است. شاعر همچنین ناتوانی در رسیدن به خوبی و زهد را عنوان میکند و انتقادی به محتسب دارد که سختگیر است. در نهایت، او از غیبتهای دیگران و قضاوتهای نادرست آنها شکایت میکند و از ساقی میخواهد که چارهای برای مشکلات او پیدا کند. این شعر به بیان احساسات عاشقانه و جستجوی خوشی در دنیای پر از غم و ناامیدی میپردازد.