شمارهٔ ۱۴۰۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
آخر ای شمعِ روان پروانه ای
چند سوزی خاطرِ دیوانه ای
گر چه ما بر شمعِ رویت سوختیم
شمع را نگریزد از پروانه ای
هیچ نقصانی نباشد شمع را
گر شبی روشن کند ویرانه ای
کی بود حاجت شبِ خلوت به شمع
هر که را باشد چو تو همخانه ای
عقل بر شمعِ جمالِ رویِ تو
همچو مدهوشی ست در کاشانه ای
جانِ من شد در خیالِ رویِ تو
همچو آدم مبتلایِ دانه ای
جز مگر آنچ از تو می گویند نیست
هر چه دیگر نیست جز افسانه ای
دورم از رویِ تو در عینِ هلاک
جان نباشد زنده بی جانانه ای
خود نزاری کیست تا گویند از او
در میان عاقلان دیوانه ای
گردن افرازست و سرکش لیک نیست
زلفِ جانان را گریز از شانه ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و سوز محبت اشاره میکند. او شمع را نماد عشق و معشوقهاش میداند و پروانه را همان عاشق دیوانه که برای جلب توجه شمع به سمت او میسوزد. شاعر بیان میکند که حتی اگر شمع را بسوزاند، باز هم شمع به پروانه نمیگریزد. او میگوید که هیچ نقصانی به شمع نمیرسد، حتی اگر یک شب ویرانهای را روشن کند. همچنین شاعر تأکید میکند که عشق و زیبایی معشوقش بر عقل او تأثیر گذاشته و او را به حالت مدهوشی درآورده است. در نهایت، شاعر میگوید که در غیاب معشوق، جان او در حال فناست و هیچ چیز جز محبت واقعی او وجود ندارد.