نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست

بَلَغ السیل چه تدبیر کنم این چه بلاست

آتش عشق به هر بیشه که در می‌افتد

پیش او سنگ و گیا هر دو روان است و رواست

گرد بر دامن هر سوخته کز عشق نشست

رستخیز آمد و طوفان ملامت برخاست

غم مستغرق دریا نخورد بر ساحل

از کسی پرس که هم بستر خوابش دریاست

کس نداند که مرا با تو چه کار افتاده ست

گر بداند نکند عیب وگر کرد سزاست

لا محال از عقب عشق ملامت خیزد

از ملامت نگریزیم که خود شیوه ماست

به ملامت گر و تشنیع زن و عیب نمای

خاک بر فرقم اگر یک سر مویم پرواست

گر مرا عشق ز خلقیّت خود برهاند

چه بماند همه معشوق که در عین بقاست

چو حجاب است هم از پیش مگر برخیزد

بیش از این هیچ ندارم ز نزاری درخواست

راز خاصان نتوان کرد چنین فاش خموش

زان که در حوصله عام نمی گنجد راست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار حاکی از درد و عشق عمیق شاعر است. او از غم و بلاهایی که به واسطه عشق بر او نازل شده، صحبت می‌کند. احساساتش آنچنان شدید است که همه چیز را در آتش عشق می‌بیند و می‌گوید که در این مسیر، ملامت و سرزنش دیگران امری طبیعی است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هیچ‌کس نمی‌داند او با این عشق چه مصیبت‌هایی را تجربه کرده و اگر هم بدانند، نمی‌توانند او را سرزنش کنند. او به وضوح نشان می‌دهد که عشق برای او فراتر از تمامی موانع و مشکلات است و ملامت‌ها نمی‌توانند او را از این مسیر بازدارند. در نهایت، او از عشق خود درخواست می‌کند که او را آزاد کند و بیان می‌کند که راز عشق خاص است و نمی‌توان آن را به‌راحتی با دیگران در میان گذاشت.