شمارهٔ ۱۴۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است
راست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است
سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محال
گر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است
سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمر
در گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است
چون وحوش از چه سبب میل به صحرا دارد
گر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است
عقل من گر خجل از عقل فرومایه شود
ماورا از پی بی شرمی مادون خجل است
چون کشد بار غم عشق نزاری نزار
عشق باری ست که از حملش گردون خجل است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس گناه و شرم شاعر در برابر عشق و غمهایی است که تجربه میکند. او از دل بیطاقتش صحبت میکند که به خاطر غم معشوق خجل است. شاعر اندیشههای بیهوده را کنار گذاشته و به عواقب رفتارهای خود فکر میکند. او به ناپسند بودن تمایل به نوشیدن در سنین بالا اشاره کرده و همچنین به نیازی که انسانها به زندگی طبیعی دارند. در نهایت، او به بار سنگین عشق اشاره میکند که همچون باری سنگین بر دوش انسان است و او را شرمنده میکند. کل شعر بازتابی از دلتنگی و رنج ناشی از عشق و احساسات عمیق شاعر است.