نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را به روی دوست شب تیره روشن است

خود زلف و روی او شب و روزی معیّن است

در شب گر آفتاب نبینند پس چرا

بر روز روشنش شب تاری مبیّن است

در آرزوی آن که ببینم خیال او

شخصم چو رشته یی که در آید به سوزن است

روشن ز ماه تابه ی خورشید طلعتش

این سقف تا به خانه که کیوانش روزن است

عاطر به عنبرینه زلف مسلسلش

مشک ختا که نافه ی آهوش مسکن است

حیران ز رشک دانه لولوی اشک من

درّ عدن که باطن دریاش معدن است

او آفتاب عالم و من ذره حقیر

الحق چنان حریف چنین بابتِ من است

دولت مساعدت کند ار نه ز روی عقل

هومان پیل تن نه به بازوی بیژن است

مرغی مقیدست دلم کز همه جهان

در خانه های حلقه زلفش نشیمن است

ماهی چنین که دید که خورشید آسمان

کز نور او سراسر آفاق روشن است

هر شام طیلسان شب از رشک روی او

در سرکشیده هم چو کشیشان ارمن است

ماهی لطیف صورت سروی شریف ذات

پاکیزه روی نادره پاکیزه دامن است

من بی وصال او تن بی جان مطلقم

و اوهم چو روح قدس همه جان بی تن است

چندان شگفت نیست که سر در سرش کنم

صد خونش هم چو خون نزاری به گردن است

آری همه نکوست چو بر وفق رای اوست

تسلیم عشق را چه غم از جور دشمن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی کسی است که محبوب شاعر به حساب می‌آید. شاعر به وضوح احساسات عمیق خود را برای محبوبش بیان می‌کند و او را به آفتابی در دل شب تشبیه می‌کند. شب و روز در نظر او به خاطر محبوبش معنا پیدا می‌کند و در غم فراق او خود را مانند رشته‌ای می‌بیند که به سوزن می‌رسد. زیبایی محبوب به حدی است که حتی شب‌های تاریک نیز تحت تأثیر درخشش او قرار می‌گیرد. شاعر در ادامه به ویژگی‌های محبوبش اشاره می‌کند و او را به عنوان آفتاب عالم و خود را به عنوان ذره‌ای حقیر معرفی می‌کند. او می‌گوید در عشقش بی‌نهایت حیران است و فراق او زندگی‌اش را بی‌معنا کرده است. در نهایت، شاعر می‌پذیرد که تسلیم عشقش باشد و هیچ نگرانی از دشمنان ندارد، زیرا عشق او همه چیز را زیبا می‌کند.