شمارهٔ ۱۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر رقیبش دشمن جان است رضوان من است
ورهمه مالک بود در راه او جان من است
آب حیوانی کزو شد زنده ی جاوید خضر
گر زمن پرسند خاک کوی جانان من است
من چه غم دارم اگر بر چشم اهل روزگار
ترک نام و ننگ دشوار است آسان من است
از بهشت و دوزخ ار خواهی نشانی ای پری
روزهای وصلت و شب های هجران من است
مذهب من نیست بودن قابل زهد و ورع
پند دانشمند ننیوشم که نادان من است
کفر مطلق نیست می گویند جز در زلف دوست
حلقه ای زآن زلف میخواهم که ایمان من است
نیست در فرمان من دانی که دل در اصل نیست
چون کنم دعوی که دل در تحت فرمان من است
درد دارم درد آه از درددل ای دوست دوست
چون کنم هم دردی درد تو درمان من است
مطربی دیگر ندارم در تماشا گاه وصل
زاری مسکین نزاری صوت و الحان من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد و بیان میکند که عشق او به معشوق برایش از هر چیز دیگری ارزشمندتر است. او بیان میکند که حتی اگر دشمنی او را تهدید کند یا دیگران او را نادیده بگیرند، محبت و عشق او به معشوق همچنان در اولویت است. شاعر همچنین به دلیلی به زهد و ورع اعتنایی ندارد و تنها عشق و وصال را حقیقتی میداند که ارزش زندگیاش را مشخص میکند. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که با عشقش به معشوق تجربه میکند، صحبت میکند و نشان میدهد که در اوج درد نیز عشق او منبع زندگی و آرامش است.