شمارهٔ ۱۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
گر تو نگویی به من من به که دانم ترا
در نظر دیده ای دیده از آنم ترا
من به خود الا چو خود هیچ نبینم دگر
حیف بود گر زخود باز ندانم ترا
هستی من نیستی جز به وجود تو نیست
بود توانم به تو دید توانم ترا
هرچه تو گویی بیا آمدم از تو به تو
من کی ام اندر میان هم به تو خوانم ترا
هم تو نهی بر دلم دست و ترحّم کنی
از تو به بازوی خود کی بستانم ترا
من به جهان در که ام کالبدی نیم جان
گر تو نگویی که من جان و جهانم ترا
جان نزاری به تو زنده والّا نبد
با تو توان بودنی بی تو، چه دانم ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق به محبوب است. شاعر بیان میکند که شناخت او از محبوبش به حرفهای او وابسته است و بدون آن، نمیتواند存在 خود را درست درک کند. او احساس میکند که وجودش تنها به وجود محبوبش معنا میدهد و بدون او، هیچ نیست. همچنین شعر به ارتباط عاطفی عمیق میان عاشق و معشوق اشاره دارد که برای احساس زندگی و وجود، به یکدیگر نیاز دارند. شاعر در نهایت میگوید که زنده بودنش به عشق محبوب وابسته است و بدون او هیچ معنایی ندارد.