شمارهٔ ۱۹۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شاد کن جان من که غمگین است
رحم کن بر دلم که مسکین است
روی بنمای تا نظاره کنم
کآرزوی من از جهان این است
دل بیچارگان به وصل دمی
شادمان کن که نیک غمگین است
گه گهم یاد کن به دشنامی
سخن تلخ از تو شیرین است
بی رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را ناز و کبر چندین است
ننوازی و بس بیازاری
آخر ای دوست این چه آیین است
کینه بگذار و مهربانی کن
که نزاری نه در خور کین است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دوست خود میخواهد که به او آرامش و شادی بخشد، چرا که دلش غمگین و دردمند است. او از دوست میخواهد که با یک نگاه یا خیری، دل بیچارگان را شاد کند و یادآوری میکند که یاد او حتی در دشنام هم شیرین است. شاعر بیان میکند که بدون وجود محبوب، ایمانش پوچ و بیمعناست و عشقش به او باعث میشود که از کفر به دین برسد. او ابراز میکند که نسبت به محبوبش نادانسته دل باخته و از رفتار ناخوشایند او ناراحت است. در نهایت، از دوستش میخواهد که کینه را کنار بگذارد و با مهربانی رفتار کند، چرا که این رفتار ناپسند است.