شمارهٔ ۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
کاش که من بودمی هم ره باد صبا
تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا
نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دل
کس نرساند مگر هدهد باد صبا
گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست
بیش نبوید کسی نافه ی مشک ختا
بی هده جان می کنم خون جگر می خورم
این منم آخر چنین دوست کجا من کجا
مهر تو با جان من در ازل آمیختند
هجر ، مرا و تو را کی کند از هم جدا
آری اگر حاسدان تعبیه ای ساختند
شکر که نومید نیست بنده ز فضل خدا
ور بستاند ز من دنیی و دین باک نیست
بر همه چیز دگر غیر تو دارم رضا
یوسف جانم تویی زنده به بوی تو ام
چند کنم پیرهن در غم هجرت قبا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر آرزو میکند که ای کاش مانند باد صبا بود تا در زمان سحر به سبا سفر کند و نامهای از بلقیس به سلیمان بیاورد. او به محبت و پیوند عمیقش با معشوق اشاره میکند و میگوید اگر زلفهای معشوق باز شود، هیچ عطری نمیتواند با آن برابر باشد. شاعر در عین حال از درد فراق و جدایی میگوید و تأکید میکند که مهر محبوبش با جانش پیوند خورده و هیچ چیزی نمیتواند آنها را از هم جدا کند. او به دشمنیها و مشکلات نیز اشاره کرده، اما از لطف خدا ناامید نیست و با وجود تمام سختیها، تنها عشق محبوبش را میطلبد. در نهایت، او از غم هجران خود صحبت کرده و به یاد محبوبش زندگی میکند.