نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای با جفا در ساخته با ما نمی‌سازی چرا

روزی ، شبی ، وقتی ، دمی ، با ما نپردازی چرا

با غمزگان مست گو ، صلح است ما را با شما

بر زه کمان کردن که چه، وین ناوک‌اندازی چرا

گر نیستی در خون من ، خصم دل مجنون من

از زلف طرّاری که چه ، وز غمزه طنازی چرا

آشفته چون من بلبلی بر گل‌ستان روی تو

افتاده در بند قفس با این خوش آوازی چرا

سر پیش حکمت بر زمین، داریم و نامت بر نگین

بر عاجزان ممتحن این گردن افرازی چرا

نا کرده از شهد لبت روزی به عمداً چاشنی

شب‌های تا روزم چو شمع از سوز بگدازی چرا

با آن که داری روز و شب ، با من مصاف و عربده

من صلح را در می‌زنم، تو جنگ آغازی چرا

گه انتظارم می‌دهی گه نا امیدم می کنی

با چون نزاری واله‌ای  این بُلعجب بازی چرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به درد و رنج روحی خود و بی‌مهری معشوق اشاره می‌کند. او می‌پرسد چرا معشوق با او همکاری نمی‌کند و در لحظه‌های مختلف به او توجه نمی‌کند. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و از احساسات عمیق خود نسبت به او می‌گوید. او احساس می‌کند که هر بار تلاش می‌کند تا به صلح برسد، معشوق جنگ و جدال را آغاز می‌کند. شاعر در عین انتظار و امید، ناامیدی را نیز تجربه می‌کند و به این بازی عجیب احساسات معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، او از این بلاتکلیفی و سردرگمی گلایه دارد.