شمارهٔ ۲۰۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست
کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
یار باید که حجاب من بی دل نشود
دایم از صحبت نامحرمم این فریادست
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم
اگر انصاف ز من می طلبی بی دادست
یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقت
هر چه دیگر همه حشوست و خیال آبادست
جهد کن تا نفسی می رود اندر حلقت
مگر آری دلِ دلسوختهای را با دست
شادی آن که در مرحمت و رافت و فضل
بر جماهیر گدایان غنی بگشاده ست
دنیی و عقبی اگر باز شناسی در وقت
همه در وقت حریفی ست که این دم شادست
ساکن وصل و امین باش سنایی گفته ست
آخر ای یار دل اهل دل از پولادست
نوعروسی ست جهان گر چه قدیم است و لیک
سهل باشد که چو تو ناخلفی دامادست
غایت رفق نزاری سخن شیرین است
شیوه ی سنگ پرستی روش فرهادست
مسکرات است نه ترتیب سخن پیرایی
زادهٔ فطرت وقت است همین دم زاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی آتش عشق و جدایی از نامحرمان اشاره دارد. شاعر به یار خود میگوید که باید از او دوری کند، زیرا عشق او عمیق و خصوصی است. او تأکید میکند که ارتباط با نامحرمان به او آسیب میزند و از حجاب دل خود محافظت کند. شاعر همچنین به کمبود زمان اشاره میکند و میگوید که هر لحظه مهم است و باید از آن بهرهبرداری کرد. در نهایت، او به مفهوم زیبایی و غنای درونی اشاره دارد و میخواهد که زندگی به شکل حقیقی خود درک شود، نه صرفاً ظاهری و ناپایدار.