نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به روزگار شبی گر دهد وصالم دست

خروس بانگ برارد سبک نباید جست

ستیزه ی شب وصل آمدست روز فراق

مدارِ دور بر این نقطه می رود پیوست

چو هیچ ماهرخی نیست بی رقیب و ذنب

چرا رضا ندهم بر قضا به حکم الست

میان ما و غم دوست در خروج و دخول

به جان دوست اگر هیچ امتناعی هست

رقیب گفت برفتی و توبه بشکستی

که دور چشم بد از توبه ی تو توبه پرست

ز درد طعنه ی او گفتمش تو را چه زیان

اگر درست بود توبه ی من ار بشکست

جهانیان بشنیدند و آفرین کردند

زهی نزاری قلّاشِ رندِ عاشقِ مست

قلندری ام وشنگوَلی و خراباتی

به زور، زهدی بر خود نمیتوانم بست

بسا که در حقِ ما محتسب چو صبحِ نخست

دروغ گفت ولیکن به راستی بنشست

همان به است که انصاف خویشتن بدهم

که بی جواز ره از باژخواه نتوان رست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و وصال با معشوق می‌پردازد. او از شب وصال و روز فراق صحبت می‌کند و می‌گوید که نمی‌توان در دل عشق سبک‌سرانه عمل کرد. شاعر به قضا و قدر راضی است و از غم جدایی معشوق می‌گوید. همچنین به طعنه‌های رقیب پاسخ می‌دهد و بر این باور است که اگر توبه‌اش شکسته شود، اهمیتی ندارد. او خود را رند و خراباتی می‌داند که نمی‌تواند به زور زهد رفتار کند و در نهایت به انصاف و حقیقت اشاره می‌کند. شاعری عاشق و بی‌پروا که در دنیای عشق و رنج‌های آن سرگردان است.