شمارهٔ ۲۱۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
گمان مبر که دلم دل ز دوست برکندست
تنم به یک نفس از وصل یار خوشنودست
دلم به یک نظر از روی دوست خرسندست
غریب نبود اگر چشم جان به جانان است
عجیب نیست اگر میل دل به دلبندست
فغان کنند نصیحت کنان، نمیدانند
که بندِ پایِ دلِ مُستمندِ من پندست
ز فرقت تو به جان آمدم بیا ای جان
که جان من به جمالت بس آرزومندست
به خاک پای تو کز دیده غرق در خونم
به خاک پای تو گفتم، ببین چه سوگندست!
خلاف عهد نزاری مکن به سعی جفا
که در وفا و صفا بی نظیر و مانندست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان عشق و وابستگی عمیق خود به محبوبش میپردازد. او تأکید دارد که دلش به هیچ دلی غیر از دوستش وابسته نیست و سرشار از شادی از وصال یار است. او همچنین بیان میکند که دوری از محبوبش برایش جانکاه است و از او خواستار بازگشت میشود. درد و رنج ناشی از این جدایی را به تصویر میکشد و اشاره میکند که وفا و صفا در عشق او بینظیر است و از محبوبش میخواهد که به وعدههایش وفادار بماند و جفا نکند.