شمارهٔ ۲۲۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فراق یار گرامی عجیب دشوارست
علی الخصوص کسی را که دل گرفتارست
چه اختیار بماند به دست مجنون را
که حسن لیلی بس شاهدی دل آزارست
قیامتی که بدان وعده میدهند الحق
فراق یار عزیزست و سخت دشوار است
در انتظار ملاقات دوستان به خیال
صبور بودن و قانع شدن بناچارست
دمی زآب سرم سوز دل نشد ساکن
از آنکه نایره ی اشتیاق بسیارست
بناز خفته چه داند میان نخّ و نسیج
که چشم من همه شب تا بروز بیدارست
بحبس ظلمت غربت چنان گرفتارم
که روز روشن بچشم من شب تارست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی سختی و درد فراق یار و عشق بیان میشود. شاعر به شدت از دوری محبوب خود رنج میبرد و احساس میکند که افرادی که عاشق هستند، در برابر این درد powerless (بیاختیار) هستند. او به قیامت، یعنی روز موعود، اشاره میکند و میگوید که حقیقتاً این فراق بسیار دشوار است. شاعر در انتظار دیدار دوستانش، مجبور به صبوری و قانع شدن است، اما اشتیاق درونش همیشه شعلهور است. در نهایت، او به عمق غم و تاریکی غربت خود اشاره میکند و بیان میکند که حتی روز را هم به خاطر غم و دلتنگیاش شب میبیند.