نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست

چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست

خیال بین که مرا بر خیال می‌‌دارد

من آن نی‌ام که بدانستمی خیال از دوست

چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من

نه عقل ماند و نه هوش و نه مغز ماند و نه پوست

درین میانه شنیدم که گفت با ما باش

ز خویشتن به درآ آخر این چه عادت و خوست

نگفته‌ایم که از هر چه غیرِ ما باز آی

به دستِ وسوسه دادن زمامِ دل نه نکوست

جحیم وسوسهء شیطن است پس ز جحیم

ببر کآخر کم‌تر عطایِ ما مینوست

به دفع شیطنه لا حول گوی و لا قوّه

به غیر الّا بالله دگر چه راه و چه روست

نزاریا همه از بهرِ ما و با ما گوی

سخن سرای که از ما نگفت بی‌هده گوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل سوئی از شاعر به description خیال دوست و تاثیر آن بر او می‌پردازد. شاعر از تجربیات عمیق خود در مواجهه با تصویر دوست صحبت می‌کند و بیان می‌کند که این خیال او را به حالتی می‌برد که هیچ‌چیز جز دوست برایش باقی نمی‌ماند. او در حالتی از نشاط و شور است و به نوعی خود را از دنیا جدا می‌سازد. در ادامه، او به وسوسه‌های شیطانی و خطرات آن اشاره می‌کند و از اهمیت توکل به خداوند صحبت می‌کند. شاعر در نهایت بر این نکته تاکید دارد که باید از غیر خدا فاصله گرفت و فقط به هدایتی که از جانب اوست، توجه داشت.