شمارهٔ ۲۵۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بس است مونسِ جانم خیالِ طلعتِ دوست
که قانعم به خیالش ببین که رخ چه نکوست
به هر چه در نگرم رویِ دوست میبینم
مگر به دیده درون است بل که دیده خود اوست
نسیمِ دوست رساند به من صبا هر شب
حیاتِ جانم از آن خوش نسیمِ عنبر بوست
دلم ز شوقِ تو یک تاست در وفاداری
ولیک قامتم از محنتِ فراق دو توست
به گل نگه نکند باز بلبلِ عاشق
ز پرده گر به در آید بتم چو غنچه ز پوست
چرا زخویِ بدش سرزنش کنند مرا
بتی بدان همه خوبی چه باشد ار بدخوست
عذابِ شیفتگان نیز مصلحت بین است
که بی غرض نبود سرزنش ز دشمن و دوست
به هیچ وجه ندارم سرِ نصیحتِ خلق
ملامتِ دلِ عشّاق نیز بیهده گوست
ز مردمان چه حکایت کنم به نا واجب
که هر چه بر دل و جانِ نزاری است ازوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره عشق و آرزوی وصال دوست صحبت میکند. او میگوید که خیال دوست برای او کافی است و زیبایی او را در همه چیز میبیند. نسیم محبت دوست برایش تازگی و شادابی میآورد و عشقش به او، دلش را پر شوق کرده است. اما همزمان از سختیهای جدایی و فراق رنج میبرد. شاعر به معایب و بدیهای مردم اشاره میکند و میگوید که عاشقان نباید از سرزنشها ناراحت شوند، چون عشق آنها بینهایت و خالص است. در نهایت، او میگوید که دیگران نمیتوانند فهمی از درد و عشق او داشته باشند.