شمارهٔ ۲۶۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که باشد آنکه ترا بیند و ندارد دوست
بدت مباد کَت از پای تا به فرق نکوست
کس آدمی به چنین لطفِ طبع نشنیدهست
ندانم این که تو داری چه سیرت است و چه خوست
به گوشهای بنشین تا بلا نینگیزی
از آن دو چشم که چندین هزار دیده دروست
دلم نیامد و عیبش نمیتوانم کرد
که جانبِ تو گرفتهست و حق به جانب توست
مرا به دستِ تو می سلسبیلِ فردوس است
که با وجودِ تو فردوسِ اهلِ دل آنروست
روا بود که دگر ذکرِ هیچ کس نکنم
که هر که از تو نگوید حدیث، بیهده گوست
مقامِ درد نمیدانی ای طبیبِ دوا
که مرهمی بنهادی و زخم زیر رکوست
رقیب گو دلِ چون آهنِ مرا چندین
مزن به سنگِ ملامت که دل نه هم چو سبوست
نزاریا نتوانی که احتمال کنی
جفای سیم بران بر دلت مرو برِ دوست
تو مردِ عرصهء میدان نیی چه میگویی
بکن تفرّجِ چوگان گرت تحمّل گوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف ویژگیهای محبوب خود میپردازد و بر زیبایی و لطف او تأکید میکند. او از کسی که با چنین حسن خلقی به چشم میخورد، ابراز شگفتی میکند و میگوید که هیچ کس تا به حال چنین لطافتی دیده نیست. شاعر از محبوب میخواهد که در گوشهای بنشیند تا بلایی به او نرسد و میگوید که عشق او بر دلش چیره شده و هیچ عیبی بر او نمیگذارد. او از مقام محبوب و اثرات خوبی که بر روح و دل دارد، سخن میگوید و بیان میکند که هیچ کس به جز او شایسته یاد کردن نیست. در ادامه، به زخمها و دردهایی اشاره میکند که در اثر جدایی از محبوب به او وارد شده و در نهایت به قدرت و استقامت در برابر مشکلات اشاره میکند و از محبوب میخواهد که به او رحم کند.