نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست

کاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست

روزها می­گذرد تا خبرش نشنیدم

چون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست

دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشت

بس که من بوسه شیرین خورم از شکّرِ دوست

گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشند

هیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست

ساقیا باده به یارانِ دگر ده نه به من

که مرا باده نباید مگر از ساغرِ دوست

یاسمن مشکن و گل پیش میاور که مرا

سرِ جان نیست درین باغ به جان و سرِ دوست

مطربا چنگ مسازید و مگویید غزل

که سر زهره ندارم به رخِ ازهرِ دوست

هرکه را حادثه­یی افتد اگر واقعه­یی

مرجعی دارد و بی چاره نزاری درِ دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر عواطف عمیق خود را نسبت به دوست و محبوبش بیان می‌کند. او ابراز می‌کند که جانش را برای زیبایی دوست فدای می‌کند و آرزو دارد که کاش جان‌های بیشتری داشت تا در راه او فدای کند. شاعر از مدت طولانی که خبری از دوست ندارد، نگران است و نمی‌داند با چه‌کسی این احساس را در میان بگذارد. او به دوست خود عشق می‌ورزد و حتی اگر همه دنیا دشمنان او باشند، از این بابت نگران نیست چرا که دوستی دارد که او را حمایت می‌کند. همچنین، او از ساقی می‌خواهد که نوشیدنی به دیگران بدهد، زیرا او تنها از ساغر دوست خود می‌نوشد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که مشکلات و بحران‌ها را می‌توان تنها با محبت و عشق به دوست پشت سر گذاشت و برایش هیچ چیز مهم‌تر از دوستی نیست.