نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۳ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوست

گر دوست نه با دوست بود دشمنِ ما اوست

چه دشمن و چه دوست به جز او همه هیچ­اند

گر اوست همه اوست و گر دوست همه دوست

خاکِ در او چیست مرا ماءِ معین است

کنجِ غم او چیست مرا روضه مینوست

گر بار دهد یار وگرنه بکشم بار

تا بار دهد بارکشی شیوه خوش خوست

آن را که خبر نیست زخود هرچه ازو گفت

بیهوده درایی­ست اگر چند سخن گوست

مشنو که نصیبی ز وجودست عدم را

از مغز چه گوید که ندارد خبر از پوست

ای باد از آن زلفِ پر از چین که نسیمش

در نیفه هرچین حسدِ نافه آهوست

زان رایحه هر سوخته را آرزویی هست

مارا هم ازو حاصلِ این مرتبه مرجوست

بویی به نزاری برسان هین که معیّن

دردِ دلِ او را نفسِ پاکِ تو داروست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر بیان می‌کند که تنها دوست برای او مهم است و اگر دوستی نباشد، دشمنی هم نمی‌تواند وجود داشته باشد. او تأکید می‌کند که چه دشمن و چه دوست، بدون دوست بی‌ارزش‌اند. همه چیز به دوست وابسته است. او در ادامه می‌گوید که وجود خاکی او در برابر وجود دوست هیچ است و غم او برایش مانند بهشت است. همچنین، او به بار کشی در کنار دوست اشاره کرده و این را به عنوان یگانه راه خوشبختی می‌داند. او خاطرنشان می‌کند که اگر کسی خود را نقره‌نقش نکند، سخنانی که درباره خود می‌گوید بیهوده است. در آخر، به بوی خوش زلف محبوب و خاصیت آن اشاره کرده و از باد می‌خواهد که بوی آن را به محبوبش برساند، زیرا نفس او داروی درد دل اوست.