شمارهٔ ۲۷۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوست
کرد مرا جفتِ غم طاقِ دو ابرویِ دوست
رهزنِ خون ریز کیست غمزۀ غمّاز یار
دامِ دل آویز چیست حلقۀ گیسویِ دوست
غارتِ جان می کند در حرمِ دل مگر
عادتِ ترکان گرفت طرّۀ هندوی دوست
راحتِ جان بایدت رنج کش از زخمِ عشق
فرق منه در میان درد ز دارویِ دوست
سّرِ معانیِ دوست باز شناس آن گهی
سر مکش از عشقِ یار لاف زن از رویِ دوست
دشمنم آن بی نمک گر جگرم خون کند
باز نگیرد دلم پشت ز پهلویِ دوست
توبه پذیرد ز عشق هر نفسی دل و لیک
غیرِ طبیعت گرفت قاعدۀ خویِ دوست
عهد کند برخلاف راست که چون بنگرم
عهدِ درستش یکی ست با شکنِ مویِ دوست
بس که به میل نیاز چشمِ نزاری کشید
روشنیِ دیده را خاکِ سرِ کویِ دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و تاثیر عمیق دوست بر زندگی شاعر است. شاعر از جذابیت و سحر طره و ابروی معشوق صحبت میکند و غم و شادیهایی که این عشق ایجاد میکند را توصیف میکند. او به دردهای ناشی از عشق اشاره میکند و اینکه گاهی اوقات باید برای رسیدن به آرامش جان، رنجهای عشق را تحمل کرد. در ادامه، شاعر به وفاداری و تعلق خاطر خود به دوست اشاره میکند و اینکه هرچند ممکن است از عشق رنج ببرد، اما نتواند از یاد او دست بکشد. در نهایت، عشق را به عنوان یک واقعیت طبیعی و غیرقابل انکار میداند که حتی در برابر مشکلات و دشواریها، او را رها نمیکند.