شمارهٔ ۲۷۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوست
آبِ حیوان نوش کردم بر جمالِ رویِ دوست
دست در کش خفته لب بر چشمۀ حیوان یار
طوقِ گردن کرده مار حلقۀ گیسویِ دوست
در غلط می افکنم خود را و می گویم به دل
کاین منم بارِ دگر بنشسته هم زانویِ دوست
دوش در زنجیرِ زلفش داشتم تا صبح دست
باز می جستم دل از یک یک شکنجِ موی دوست
چشم برکردم دلِ گم بوده را دیدم به حبس
معتکف بنشسته بر طاقِ خمِ ابرویِ دوست
گفتمش ای دل بیا گفتا نمی بینی خموش
در کمان پیوسته تیرِ غمزۀ جادویِ دوست
طاقتِ خونِ جگر خوردن ندارم در فراق
من دگر جایی نخواهم رفت از پهلوی دوست
دشمنم گوید نزاری گوشۀ عزلت گزین
تا توانم هست خواهم کرد جست و جوی دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییهای بهشت و عشق به معشوق سخن میگوید. او با تصویرسازیهایی زیبا از چشمان و موهای معشوقش، حس عشق و دلتنگی را بیان میکند. شاعر در تلاش است تا دل را پیدا کند و از بند زلف معشوق آزاد شود. او در گفتگو با دلش میگوید که هیچگاه از کنار دوست دور نخواهد شد و حتی اگر دیگران او را به گوشهنشینی دعوت کنند، باز هم در جستوجوی معشوق خواهد بود. در کل، این شعر عواطف عمیق عاشقانه و اشتیاق شدید به وصال را به تصویر میکشد.