شمارهٔ ۲۷۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست
توبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست
با خود آورده ام این قاعده از بدوِ الست
هر چه هم ره نشد این جا نتوانم بربست
نیست بر مستیِ من عیب و گر هست چه غم
خود همین است و همین خاصیتِ جامِ الست
خردۀ عشق برون است ز ادراکِ خرد
میوه بر شاخِ بلندست و مرا قامت پست
عشق در مکتبِ تسلیم ز مبدایِ وجود
به من آموخت و زان جا به وقوفم پیوست
با کسی باش که محتاج نباشد به کسی
توبه خود هیچ نِی غیر خودی چیزی هست
جا نمانَد من و ما را چو درون آید دوست
بنده را باید برخاست چو سلطان بنشست
او درآید به همه حال برون باید شد
هم به خود از خودیِ خود که تواند وارست
ترکِ عزی نکند بی خبر از عّزِ عزیز
لاجرم الّا بالا نبود لات پرست
ای نزاری چو کمان گوشه گرفتن تا کی
تیرِ قدّت چو به هفتاد رساندی از شست
هم اگر چند نزاری شده قربان اولا
توز شد رویت و پشتِ چو کمانت بشکست
رخت بر کنگرۀ منظر شست آوردی
آخر از رخنۀ هفتاد کجا خواهی جست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تمایل به ترک توبه و نوشیدن باده صحبت میکند و به تجربههای عمیق عاشقانهاش اشاره دارد. او به ویژگیهای مستی و عشق، که چیزهایی فراتر از عقل و درک هستند، میپردازد و بیان میکند که عشق به او آموخته که در تسلیم و وابستگی به وجود حودش بیندیشد. شاعر به معنای واقعی دوستی و نزدیکی به خداوند اشاره کرده و بر لزوم بیداری و آزادگی تأکید میکند. او به فردی به نام نزار اشاره میکند که باید از افسردگی و نگرانی رهایی یابد و به جلو برود. در کل، شعر بر عشق، درد، و تلاش برای رهایی تأکید دارد.