نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

اشتیاقم به کمال افتاده ست

وین هم از حسنِ جمال افتاده ست

عشق تا در رگِ جانم بنشست

عقل در تیه ضلال افتاده ست

این چنین واقعه ها در رهِ عشق

دم به دم حال به حال افتاده ست

حاجبی نیست میانِ من و دوست

بخشِ ما جمله وصال افتاده ست

از کجا می کنم این گستاخی

یار بس خوب خصال افتاده ست

شورِ او در سرِ من دانی چیست

شکرش طرفه مقال افتاده ست

سبزه بر طرفِ لبش پنداری

خضر بر آب زلال افتاده ست

هندویی بر لبِ کوثر دارد

راستی نادره حال افتاده ست

سرِ بی مغزِ نزاریِ نزار

روز و شب در چه خیال افتاده ست

که شبی روز کند با خورشید

در چه سودای محال افتاده ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و اثرات آن بر زندگی و عقل خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که اشتیاقش به کمال کاهش یافته و عشق باعث شده که عقل از مسیر خود خارج شود. عشق در هر لحظه حال او را تغییر می‌دهد و هیچ حائلی میان او و معشوقش وجود ندارد. همچنین، درباره زیبایی و جذابیت معشوقش توصیف می‌کند و حسادت و شگفتی خود را ارائه می‌دهد. شاعر به نوعی در تلاطم افکار و احساسات قرار دارد و از عشق یاد می‌کند که او را به حال و روزی عجیب دچار کرده است. در نهایت، او از خیالاتش و رویاهاش سخن می‌گوید که در تضاد با واقعیت قرار دارد.