شمارهٔ ۲۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
درد که درمان پذیر نیست شگفت است
هر کسَم از علّتی بگفت علاجی
نیش به ظاهر زدند و ریش نهفته ست
بر که کنم اعتماد و با که بگویم
کاین دلِ بی چاره را چه درد گرفته ست
هم برِ لیلی برم حکایتِ مجنون
آن شنود ماجرایِ شب که نخفته ست
تا ز کجا سر برآرد این همه سودا
کز دلِ غافل در اندرون بنهفته ست
بویِ گلی می برم که گل بُنِ فطرت
هرگز از آن تازه تر گلی نشکفته ست
قبلۀ اهلِ دل است از آن دلِ نا اهل
روی به محرابِ طاقِ ابرویِ جفت است
خاک بر آن سر بود که خاکِ زمین را
در قدمِ نازنین به دیده نرفته ست
این همه سهل است ترهاتِ به تقلید
جهلِ مرکب نگر که در پذرفته ست
هیچ سخن گفته اند نیست نگفته
این که تو گفتی نزاریا که نگفته ست
باش که در دُرجِ سر به مُهرِ گهرها
هست که الماس کس هنوز نسفته ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تردید و عدم اعتماد به پزشکان و درمانها اشاره میکند و میگوید که هیچ پزشکی قادر به درمان درد واقعی انسان نیست. او میگوید هرکس در مورد دردش به او درمانی گفته، اما در نهایت دردی عمیقتر و پنهان وجود دارد. شاعر از سردرگمیاش در میان دردهایش و عدم امکان بیان آنها صحبت کرده و به اشعار عاشقانه و داستان مجنون و لیلی اشاره میکند که نشاندهنده ناامیدی و عشقهای ناشنیده است. او به زیباییهای فطرت و عشق اشاره کرده و میگوید که دل را به سجده میآورد و بیان میکند که در جهان پر از بیخبری، حقیقت و گوهرهای عمیق هنوز ناشناخته باقی ماندهاند.