شمارهٔ ۲۹۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ست
که بویِ هم نفسی یافته ست هر که کسی ست
نمی شود به سر از همدمی دمی آن را
که اندکی به گریبانِ عقل دست رسی ست
بیا که گر بروی تا هزار سال از تو
هنوز در دلم انسی و در سرم هوسی ست
به هوش باز نیاید دلم که مستیِ عشق
نه آن بود که به هر مهلتیش وابرسی ست
به جز خیالِ تو چیزی به دیده در ناید
مرا که کوهِ اُحد در نظر کم از عدسی ست
هنوزم ار رمقی هست بی تو معذورم
که مرغِ جانِ چو سنگم در آهنین قفسی ست
رقیبم از درِ او گو بران من از شیرین
بدین قدر نگریزم که با شکر مگسی ست
بلی منم نه عسس مانع شد آمدِ خویش
به کویِ دوست که هر عضو بر تنم عسسی ست
نزاریا نفسی تازه روی و خوش دل باش
که انقلاب محالاتِ نفس در نفسی ست
بهشت طالبی آوازه بشنوی ز بهشت
که جز مسخَرِ بانگِ میان تهی جرسی ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دوستی میپردازد. شاعر از زیبایی و خنکای وجود محبوب صحبت میکند و میگوید که این حس همنفسی و نزدیکی به او، خاطراتی خوش و دلپذیر را برای او به ارمغان آورده است. او اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند مانع از همدمی او با معشوقش شود و حتی پس از سالها نیز اثر معشوق در دلش باقی است. شاعر به عشق و مستی آن اشاره کرده و تأکید میکند که تنها خیال محبوبش در ذهن او حلول کرده است. او از وضعیت خود در نبود معشوق ابراز ناتوانی و درد میکند و میگوید که مانند مرغی در قفسی سنگین، احساس محدودیت و اسارت میکند. در نهایت، شاعر فقدان محبوب را به یک انتظار بینتیجه تشبیه میکند که تنها صدای تو خالی را به دوش میکشد.