شمارهٔ ۲۹۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست
شکایت از ده باقی ز فرطِ مشتاقی ست
که می دهد سه قدح از پیِ دوگانۀ فرض
که عقل منتظرِ یک اشارتِ ساقی ست
ز برقِ پرتو مَی خاست جوهرِ آتش
وگرنه از چه درو روشنی و برّاقی ست
کسی که خوشۀ انگور می کند آونگ
به حکمِ فتویِ من کُشتنی و معلاقی ست
چراست سرزنشِ سیر خوردگان بر من
همین که عادتِ بیهوده گوی ایقاقی ست
زِ نان و آب دهان بسته و گشاده زبان
به فحش و غیبت و بد گفتن این چه رزّاقی ست
کهی حشیش فروریخته به وقتِ سحر
که فاضل از همه معجون هایِ تریاقی ست
من آخر آدمی ام تا کی انکر الاصوات
که گوشِ رغبتِ من بر نوایِ عشّاقی ست
محاسباتِ نزاری برون ز دفترهاست
حدیثِ عشق نه افسانه هایِ اوراقی ست
اگر متابعِ امری در آفرینشِ خاص
به خلق هیچ تصرّف مکن که خلّاقی ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد حس انتظار و عشق به پروردگار و زیباییهای زندگی است. شاعر از گذشت زمان و شوقی که در دل دارد، سخن میگوید و به تشنگی روحی خود اشاره میکند. او به نمادهای مختلفی از زندگی اشاره میکند، مانند شراب و خوشههای انگور، و نشان میدهد که این نمادها در زندگی انسانها چگونه با عشق و معرفت پیوند خوردهاند. شاعر به رد قضاوتهای مردم میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که عشق و ارتباط با خداوند چیزی فراتر از ظواهر و نشانههای دنیوی است. در نهایت، او به شکل ملموس زندگی و عواطف انسانی اشاره میکند و بیان میدارد که عشق واقعیتی است که هیچ کس نمیتواند آن را انکار کند.