شمارهٔ ۳۰۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیست
شادی دل خود مرا در غم تو یاد نیست
فریاد از دست تو داد بده داد داد
وه که مرا بیش از این طاقت فریاد نیست
گر به تماشای سیل رغبتت افتد بیا
چشمه ی چشمم کم از دجله ی بغداد نیست
بود ثباتی مرا در غم تو پیش از این
عاجزم اکنون که شد صبر ز بنیاد نیست
هندوی جادوی تو زیر و زبر کرد شهر
در همه بابل دگر همچو تو استاد نیست
عشق تو ملک جهان کرد خراب و بیاب
در همه شهر ای عجب ، خانه ی آباد نیست
شاهد شیرین بسی در همه اطراف هست
عاشق صادق یکی شیوه ی فرهاد نیست
خاطرم از هست و نیست ، غیر تو بیزار شد
همچو نزاری تو را بنده ی آزاد نیست
هرچه خلاف مراد میرود از بخت ماست
بر من اگر نه ز تو هیچ به جز داد نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات درونی خود نسبت به عشق و غم صحبت میکند. او با وجود ظاهر شاد، در درون خود غمگین است و شادی دلش را در غم معشوقش فراموش کرده است. او فریاد میزند که دیگر طاقت ندارد و به شدت ابراز ناتوانی میکند. شاعر به معشوقش میگوید که اگر بخواهد تماشای او را ببیند، اشکهایش به اندازهی دجلهی بغداد جاری خواهد شد. او اشاره میکند که قبلتر در غمش ثبات داشته، اما اکنون قادر به تحمل نیست. همچنین به قدرت جادوی معشوق اشاره میکند که همه چیز را دگرگون کرده و در نهایت میگوید که در این جهان جایی برای آرامش باقی نمانده و همواره با غم و ناکامی دست و پنجه نرم میکند. شاعر همچنین به عشق و درد عمیق خود از بیمعنایی وجودش و تنهاییاش میپردازد.