شمارهٔ ۳۰۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ما را ز تو یک نفس به سر نیست
الا در تو دری دگر نیست
از منزل تو گذر ندارم
گر هست برون شوی وگر نیست
از تو چه نشان دهد به وجهی
آن را که ز خویشتن خبر نیست
در بی خبری به وجه دیگر
سرّی است عجب که هست ور نیست
با بی خبرانِ با خبر باش
تعلیمی از این شریف تر نیست
بشتاب که سالک محقق
موقوف ولایت بشر نیست
در معرکه ی سپاه اشواق
جز تیغ نیاز کارگر نیست
بر خیل خیال نازک دوست
جز سوزن فکر را گذر نیست
خفاش و شعاع نور خورشید
این مرتبه حد بی بصر نیست
جر محو شدن دگر چه تدبیر
آنجا که مجال یک نظر نیست
با دوست مضایقت به جانی
از جانب ما بدین قدر نیست
نی نی کششی بود از آنجا
وین بیّنه زان دگر بتر نیست
بی پرتو آفتاب نوری
در صورت مظلم قمر نیست
از گلبُن امتحان نصیبت
جز خار نزاریا مگر نیست
خوش باش که برفکندگان را
میلی به جهان مختصر نیست
در پیش خدنگ غمزه ی دوست
جز سینه ی بی دلان سپر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و وابستگی به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که جز با معشوق نمیتواند زندگی کند و در غفلت از خود، به او نیاز دارد. او در مورد بیخبری و معرفت سخن میگوید و به اهمیت درک و آگاهی در رابطهها اشاره میکند. همچنین، تصویرهایی از امید و ناامیدی در عشق به کار میبرد، و نشان میدهد که در مواجهه با دوستیها و اشتیاقها، گاهی تنها درد و جدایی نصیب انسان میشود. شاعر با تجلی زیباییشناسی و اندیشههای عمیق، ابراز میکند که خالصترین عشق از دیار معشوق نشأت میگیرد و در نهایت، سینهی مصیبتکشیده دل، تنها پناهگاه تحت تیر غمزههای محبوب است.