شمارهٔ ۳۱۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست
بی وجودت فرحی در تن بی جانم نیست
جمع چون باشم و آسوده دل و خوش خاطر
دیر شد تا به کف آن زلف پریشانم نیست
شدم از نقش خیال تو چو سوزن باریک
میکشم درد و سر رشته به فرمانم نیست
گر اشارت بود از دوست چه باک از دشمن
روی در کعبه بود خوف بیابانم نیست
به سر خویش نی ام ساکن این کنج چو گنج
جز تحمل چه توان کرد چو درمانم نیست
نیست با مذهب و دین دگرانم کاری
کافرم گر به سر زلف تو ایمانم نیست
دارم از غایت تشویش ، سری سودایی
ور شود در سر سودات پشیمانم نیست
از تو محروم روا نیست چو من مظلومی
گوی تقدیر ولی در خم چوگانم نیست
سخت کاری است پس از عهد وفا ، نومیدی
راستی قطع توقع ز تو آسانم نیست
تو مرو از سر پیمان نزاری و اگر
برود بر سر من تیغ، غم آنم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و فراق میپردازد. شاعر از عدم تواناییاش در دوری از معشوق میگوید و بیان میکند که بدون وجود او، زندگیاش بیمعنا و بیفرح است. او از نقش خیال معشوق در ذهنش میگوید و اینکه نمیتواند دردی را که در دل دارد، کنترل کند. همچنین به ایمانش به عشق اشاره میکند و میگوید که برای او مهم نیست که دیگران چه میگویند، زیرا فقط عشق معشوق برایش مهم است. شاعر در نهایت به ناامیدی از دوران وفا و روابط میپردازد و از معشوق درخواست میکند که او را ترک نکند، حتی اگر غم و اندوه بر او سایه بیفکند.