نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا

از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا

یک دم به خوش دلی نزدم تا مکابره

زهد و ورع شدند حجاب خرد مرا

باشد کزین مشقت شاقم دهد خلاص

کو مشفقی که شقه به هم بر درد مرا

ساقی مگر به مصقله جام غم زده ای

زنگار زهد خشک ز دل بسترد مرا

زیرِ گِل از عظام رمیم آید الغیاث

بالای خاک بر سر اگر بگذرد مرا

بی احتراق آتشِ می از دبور دی

خون در عروق هم چو جگر بفسرد مرا

آه از ندامت آه که حرمان روزگار

هر شب هزار بار به جان آورد مرا

هرگز گمان که برد که صیّاد اعتبار

بر راه توبه دام بلا گسترد مرا

بر دست او ز توبه کنم توبۀ نصوح

این بار اگر پیاده به قاضی برد مرا

بر من زبان دراز شوند اهل اعتراض

گر محتسب به چشم رضا بنگرد مرا

آخر نزاریا نکنی با خود این قیاس

کآخر زمانه به هر چه می پرورد مرا

وقعت چو بشکنند نگویی که بعد از این

دیگر کس دگر به کسی نشمرد مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به غم و درد دل خود اشاره می‌کند و از مشقت‌هایی که در زندگی تجربه کرده می‌گوید. او احساس می‌کند که تا وقتی که می نداشته باشد، غم و اندوه او را می‌خورد. در جستجوی راحتی و رهایی از این غم‌ها، از ساقی می‌خواهد که با نوشیدنی خود زهد و ریاضت را از دلش بیرون کند. همچنین به ندامت و حسرت‌های خود در طول زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که هر شب جانش را به خاطر این حسرت‌ها به سختی می‌گذراند. شاعر در نهایت به خطراتی که بر سر توبه‌اش وجود دارد و بر داوری اهل نظر اشاره می‌کند و از خداوند درخواست می‌کند که او را در این راه یاری کند تا بتواند از این وضعیت رهایی یابد.