شمارهٔ ۳۱۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی تو ای آرام جان یک ساعتم آرام نیست
وز تو ام حاصل به جز هجران نافرجام نسیت
گر من از آشفتگی شوری کنم معذور دار
هر که را دل بر سر آتش بود ارام نیست
دوزخی در سینه دارم زاتش هجران و دل
گر بسوزد گو بسوز الحمدلله خام نیست
شیشه ی ناموس اگر بر سنگ بدنامی زنم
شیشه گو بشکن به حمدالله کفم بی جام نیست
مردمان بی التفاتی های ما را منکرند
در مراتب منزلی کمتر ز ننگ و نام نیست
عقده ی امّید را از راه خود برداشتم
از جهنم تا به جنت بیش و کم یک گام نیست
من بتی را میپرستم سیم تن ، تو سنگ و خاک
ای ملامت گر پری رویی کم از اصنام نیست
تا بت چون سرو من در باغ حسن آید به بر
صبر باید کرد کین فرصت به هر ایام نیست
عاشق صادق نزاری با مراد دل به دوست
دست در کش کی کند گر ثابت الاقدام نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با نیرومندی به غم و اندوه ناشی از دوری معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که بدون وجود محبوبش هیچ آرامشی ندارد و تنها نتیجهای که از عشق او به دست میآورد، هجران و ناکامی است. شاعر از آتش دل و غم هجران سخن میگوید و ابراز میکند که اگرچه قلبش در آتش میسوزد، اما باز هم امید خود را از دست نداده است. او به تقابل میان عشق و مشکلات زندگی پرداخته و میگوید که انسانها بیتوجه به درد و رنج او هستند. در پایان، شاعر تأکید میکند که عشق واقعی نیاز به صبر و پایداری دارد و در هر مقطعی از زمان فرصتی برای تحقق عشق وجود ندارد.