نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا به صبر نمودن ، ثبات ممکن نیست

که بی تو زنده دلان را حیات ممکن نیست

بر آستان تو تسلیم گشته ایم چو خاک

سفر ز کوی تو در ممکنات ممکن نیست

بسی بگشتم و بسیار خوب رو دیدم

ولی به لطف تو در کاینات ممکن نیست

به سومنات اگر از صورت تو نقش برند

دگر که سجده کند پیش لات ممکن نیست

خلاص چشم نمیدارم ار بخواهی کشت

که از کمند تو کس را نجات ممکن نیست

ز سینه آتش عشق تو باز ننشید

به آب سر که به آب فرات ممکن نیست

تو فارغی و از این جانب آرزومندی

به غایتی است که آن را صفات ممکن نیست

خلاف عهد تو میگویدم عدو که بکن

فریب من به چنین ترّهات ممکن نیست

گمان مبر که نزاری دل از تو بردارد

نه در حیات که بعد از وفات ممکن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عمق عشق و وابستگی‌اش به معشوق اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که بدون حضور محبوب، زندگی برای او معنایی ندارد و صبر کردن برایش غیرممکن است. شاعر خود را تسلیم معشوق می‌داند و معتقد است که هیچ چیزی در کائنات نمی‌تواند به اندازه عشق او ارزشمند باشد. همچنین، او به آتش عشقش اشاره می‌کند که در سینه‌اش شعله‌ور است و هیچ چیزی نمی‌تواند او را از این عشق نجات دهد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند دلش را از معشوق دور کند، چه در زندگی و چه بعد از مرگ.