شمارهٔ ۳۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا
کو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا
بر من جهان خروشد و شور آورد و لیک
از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا
دانی چرا به آتش صهبا بسوختم
تا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا
آه از جفای چرخ که دردِ فراقِ دوست
روزی هزار بار به جان آورد مرا
خود می روم به غربت و بر بخت بی گناه
تشنیع می زنم که کجا می برد مرا
گر دوست را ز دست دهم لاجرم سزاست
ایّام اگر به پای جفا بسپرد مرا
چشم امیدوار به در بر نهاده ام
باشد که باز بخت به سر بگذرد مرا
تا مهر دوست پرورم و جان بدو دهم
ورنه زمانه بهر چه می پرورد مرا
ابدال سر به دنیی و دین در نیاورند
صاحب نظر ز بی قدمان نشمرد مرا
گفتی نزاریا به خرد باش و هوش مند
من والهم چه کار به هوش و خرد مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم دل و فراق دوست سخن میگوید. او از بیکسی و دردهایی که ناشی از دوری محبوب است، به شدت مینالد. شاعر به میخانه میرود تا با نوشیدن شراب، غمهایش را فراموش کند، اما همچنان با مشکلات درونی دست و پنجه نرم میکند. او به جفای روزگار و بیوفایی چرخ تقدیر اشاره میکند و از غم جدایی و غربت خود میگوید. در پایان، شاعر نسبت به سرنوشتش ناامید است و به عقل و خرد بیتوجهی میکند، زیرا احساس میکند که هیچ چیزی نمیتواند او را از غم و دردش نجات دهد.