شمارهٔ ۳۲۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیست
ناودان مژه از آب سرم خالی نیست
تا قضا کرد کنارم ز میانش خالی
دامن دیده ز خون جگرم خالی نیست
آستانش به زیارت نتوانم دریافت
کز رقیبان منافق گذرم خالی نیست
بویش از باد که بر می گذرد می یابم
عکسش از هر چه در آن می نگرم خالی نیست
کنج می گیرم و گویم ز غمش بگریزم
چون گریزم که غم از بام و درم خالی نیست
با خود اندیشه همی کردم و گفتم با او
فرصتی جویم و سوگند خورم خالی نیست
زر و سیمی نه که بر کار توان کرد ولی
سیم اشک از ورق روی زرم خالی نیست
تا که گفته ست حزین باد نزاری که چنین
دود آهش نفسی از شررم خالی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف عمیق و غمهای درونی خود اشاره میکند. او میگوید که هیچ لحظهای از یاد محبوبش خالی نیست و درد و رنج ناشی از این عشق همیشه با اوست. شاعر از تلاش برای رهایی از غم صحبت میکند، اما میداند که چنین چیزی ممکن نیست. او همچنین به وجود رقیبان اشاره کرده و از ناتوانیاش در نزدیک شدن به محبوبش سخن میگوید. در نهایت، شعر به افکار و احساست مربوط به عشق و غمهای ناشی از آن میپردازد و نشان میدهد که حتی در تلاش برای فرار از این احساسات، نمیتواند از آنها رهایی یابد.