شمارهٔ ۳۳۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
هر کجا بی دلی و برناییست
مانده در دام عشق زیباییست
من اگر دوست را ندارم دوست
پس همه عمر من تمناییست
لایق درد عشق شیرینی
هم چو فرهاد درد پیماییست
متنعّم چو خسروِ پرویز
پس رو عشق نیست خودراییست
عدم مطلق است در باطن
گر به ظاهر وجود ماناییست
آسمان هم چو ذره سرگردان
از پی صحبت دل آراییست
بل که هر ذره یی که می بینی
دل مجروح نا شکیباییست
طمع استقامت اندر عشق
راستی را محال سوداییست
نقد را باش از آن که آینده
حالیا وعده یی به فرداییست
باش گو منتظر به پروانه
هر که را مهلتی و پرواییست
پنجه ی عشق را فرو بردن
نه به بازوی هر تواناییست
گر چنین نیست پس به هر گوشه
از چه هر روز تازه غوغاییست
آخرای دوستان نزاری زار
گر دمی می زند هم از جاییست
گر چه خفاش وار محجوب است
مولَعِ آفتاب سیماییست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به موضوع عشق و درد و زیبایی میپردازد. او میگوید هر جا دلشاد نیست، عشق زیبایی وجود دارد. اگر دوستی ندارد، زندگیاش تنها تمنایی است. عشق با دردهای شیرینش شبیه فرهاد و عشق خسرو پرویز است. وجود واقعی، در عمق عدم است و آسمان نیز مانند ذرهای سرگردان به دنبال زیبایی و دلانگیزی است. هر ذرهای که میبینیم، نشاندهنده دل مجروحی است که توان صبر ندارد. شاعر همچنین اشاره میکند که امید در عشق نمیتواند واقعی باشد و در نهایت آینده نامشخص است. عشق همچنان احساسات و شور و غوغا به همراه دارد و حتی در لابهلای درد و مشکلات، زیبایی وجود دارد. در نهایت، بیان میکند که عشق نیاز به قدرتی فراتر از هر توانایی دارد و همیشه در دلها غوغایی تازه برپاست.