نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم را

که چشم بد رسید آخر نظام روزگارم را

نکردم شکر ایّامی که با آرام دل بودم

درین غم اوفتادم رغم جانِ غم گسارم را

نه روی وصل جانان را نه درمان درد هجران را

نه محرم راز پنهان را نه پایان انتظارم را

خلاصی گر چه مجنونم وصالی گر چه مهجورم

هنوز این چشم می باشد دل امیدوارم را

چه حاصل از منِ بی دل ز بی مهری و بی خویشی

چو عشق از دست نگذارد زمامِ اختیارم را

نماز شام وامانم به سرخی چون شفق ماند

که تا سر پر کند چشمم ز خون دل کنارم را

نه خوابم باز می گیرد نه روزم یار می باشد

دریغا گر کسی از من خبر کردی نگارم را

نزاری گر به صد زاری بمیرد در هوای تو

چه دولت بیش از این باشد سعادت باد یارم را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و رنج خود اشاره می‌کند و از مسلمانان می‌خواهد تا در مورد درمان غم و اندوهش چاره‌ای بیندیشند. او از وضعیت ناگوارش می‌گوید که به خاطر نبود محبت و آرامش، دچار غم و اندوه شده است. شاعر به عدم توانایی‌اش در دیدار معشوق و پایان انتظار اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در دیوانگی‌اش، هنوز هم امید به وصال دارد. او از بی‌خویشی و بی‌مهری می‌نالد و بیان می‌کند که نه شب‌ها خوابش می‌آید و نه روزها، و آرزو دارد که معشوقش از حال او اطلاع پیدا کند. در نهایت، با صدای زاری از عشق می‌گوید که اگر در هوای معشوق بمیرد، این می‌تواند بزرگ‌ترین سعادت او باشد.