شمارهٔ ۳۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برفت و بر سر آتش نشاند یار مرا
به پای حادثه افکند روزگار مرا
گر آشکار کند آب دیده راز دلم
میان آتش سوزان چه اختیار مرا
چنان نکرد کمند بلای عشقم صید
که قید عقل کند بعد از این شکار مرا
می فکن از نظر عزّتم چنین ای دوست
که دوستان همه بگذاشتند خوار مرا
زمانه را چه حسد بود در میانه ز من
که کنار تو افکند بر کنار مرا
من از تو هیچ دگر جز همین نمی خواهم
مباش بی من و بی خویشتن مدار مرا
تویی مرادِ من از کاینات و موجودات
به هر چه غیر تو باشد چه کار مرا
موکّلان خیالت نمی هلند دمی
که بی وجود تو جایی بود قرار مرا
دلی پر آتش و چشمی پر آب خواهم رفت
شهیدم ار بکشد دردِ انتظار مرا
به شفقت تو نزاری امیدها دارد
روا مدار چنین نا امیدوار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و درد و رنج ناشی از جدایی سخن میگوید. او احساس میکند که یارش او را در آتش عشق نشانده و روزگارش را به چالش کشیده است. اگر چشمانش راز دلش را برملا کند، در آتش عشق چه میتواند بکند؟ او به شدت تحت تأثیر بلای عشق است و نمیتواند در مقابل آن مقاومت کند. همچنین، از دوستش میخواهد که او را خوار نکند، زیرا دوستانش او را رها کردهاند. شاعر ابراز میکند که نمیخواهد جز عشق یار خود چیزی دیگر داشته باشد و در غیاب او هیچ آرامشی ندارد. او در آتش عشق و درد انتظار خود غرق شده و از یارش میخواهد که ناامیدی را بر او روا نداشته و به او امید دهد.