نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۳ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت

بسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت

گر اندکی به شراب و سماع میلم بود

سماع باز ستاند و شراب بازگرفت

به من بر ید محبت ز ابتدای ازل

پیام عشق بداد و جواب بازگرفت

چو مرغ شب نظرم تاب آفتاب نداشت

و گر نه چند ره از خور نقاب بازگرفت

نداشت طاقتِ نور تجّلی شب طور

کلیم از آن ورق اضطراب بازگرفت

عجب دهنده ی بخشنده یی ست حاتم عشق

که هر چه داد به کس بر شتاب بازگرفت

به دامنش نتوان دست زد مگر وقتی

که آستین به رخ آفتاب بازگرفت

همای عشق به هر سر که سایه برگسترد

و گرچه صعوه بود ار عقاب بازگرفت

خلاف نیست نزاری ز هرچه گیرد باز

ولی ز دوست نشاید خطاب بازگرفت

فرو شود به همه حال هرچه دست سخاست

نثار فیض عمیم از سحاب گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عمیق عشق و تاثیر آن بر زندگی آدمی است. شاعر از تمنای عشق و رابطه‌اش با معشوق صحبت می‌کند که به رغم اشتیاق و آرزوها، معمولاً با درد و جدایی همراه است. او به عجز خود در برابر عشق و عدم توانایی در دستیابی به آن اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق، مانند پرنده‌ای است که نمی‌تواند در برابر نور آفتاب تاب بیاورد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عشق اگرچه می‌دهد، اما در عین حال می‌گیرد و بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند به راحتی به آن دسترسی پیدا کند. عشق یک نعمت بزرگ است که تنها در زمان‌های خاصی می‌توان به آن نزدیک شد.