شمارهٔ ۳۶۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
گر بر آرد عشقت از جانم قیامت
من نخواهم کرد بر عاشق ملامت
دیگران را جامه می سوزد مرا جان
بر من مسکین چه می آید غرامت
در بلای عشق می خواهم همیشه
من نمی خواهم در این طوفان سلامت
من ندانم در کدامین وجه باشم
چون ز بالای جهت برخاست قامت
عالمی در علت رشک از من و تو
بر قد و بالای ما بود این علامت
زلف آرامیده ی من چند شوری
نیست در تشویش کس را استقامت
هر چه در هستی ما از خشک و تر بود
رغم ما را بستند از ما تمامت
گر نخواهد کرد جان در کار عشقت
سود کی دارد نزاری را ندامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و عواطف عمیق خود سخن میگوید. او بیان میکند که اگر عشقش باعث درد و رنج او شود، هیچ کس را برای آن سرزنش نخواهد کرد. او از طوفان عشق نمیخواهد که در امان بماند و به نوعی به استقبال خطر میرود. شاعر در حالی که در میان بلای عشق سرگردان است، میگوید که نمیداند از کدام طرف باید برود. عشق او موجی از شوری و تحرک ایجاد میکند و در عین حال احساس میکند که همه چیز دور او را فراگرفته و او را در خود گرفتار کرده است. در نهایت، شاعر با تأکید یادآوری میکند که اگر جانش در راه عشقش نرود، هیچ سودی برایش ندارد که پشیمان شود.