شمارهٔ ۳۷۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
الغیاث از جفت و طاق ابروانت
دین و دل شد در سر آن هر دوانت
آخر از چشمان مستت چند نالم
نیست ممکن مَخلَصم زان جادوانت
بی حیا بر خون من الله اکبر
چون گواهی می دهند آن هندوانت
هر چه از سر پنجه ی سیمین بکردی
باز می خواهند عذرش بازوانت
گر مرا پیرانه سر افتاد کاری
تو مدارایی کن از بخت جوانت
آخر ای مسکین نزاری دین و دنیا
هر دو شد در وصف خال نیکوانت
چون بگردانی زخود بیچاره آری
هر چه از فطرت روان شد با روانت
هر کجا حالی حوالت شد نصیبت
می برد تقدیر عشق آن جا دوانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییهای چهره معشوقش سخن میگوید و به تأثیراتی که این زیبایی بر روح و دل او دارد، اشاره میکند. او از غم و درد ناشی از عشق یاد میکند و به چشمان مست معشوقش اشاره میکند که سبب آزار او شدهاند. شاعر همچنین به ظلم و بیرحمیهایی که از سوی عشق میبیند، اشاره دارد و از خدا و تقدیر طلب کمک میکند. او با نگاهی به وضع خود، احساس ناامیدی و استغاثه دارد و در عین حال به زیباییهای معشوقش و تأثیری که بر او گذاشته، اعتراف میکند. در کل، شعر به موضوعات عشق، زیبایی و درد ناشی از آن میپردازد.