شمارهٔ ۳۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان را
بیار می که حیات از می است پیرو جوان را
مگر تتبّعِ من می کند سحاب به نیسان
که وقفِ طرفِ چمن کرد چشم ژاله فشان را
ببین بساطِ بساتین ز گونه گونه ریاحین
به چشم تجربه اعجوبهٔ زمین و زمان را
به چشم بر سرِ گل می کند نثار لآلی
صباح از آن صدفِ غنچه باز کرد دهان را
شکیب چند کند بلبل اختیار ندارد
اگر ز بی خبری فاش کرد رازِ نهان را
به باغبان که رساند سلامِ من که اجازت
نمی دهی که تفرّج کنند سرو روان را
دل ضعیف من از هول بانگ رعد بترسد
بیار و بر سر من کش سبک شراب گران را
حکیم می کده از بهر اعتبار اطبّا
به جام باده مداوا کند چنین خفقان را
ز دست حور وشی حالیا به نقد خوش آید
می و مشاهده ما را و نسیه اهل جنان را
ز تیر طعنه چه ترسم چرا سجود نیارم
کشیده تا بنِ گوش ابروانِ هم چو کمان را
من التفات ندارم به اعتراضِ مقلّد
که اعتبار نباشد مزخرفاتِ چنان را
نزاریا سر دار آمده ست افسر مردان
اگر نداری ای سر نگاه دار زبان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی چون جوانی، لذت زندگی، و زیباییهای طبیعت میپردازد. شاعر از می نوشیدنی سخن میگوید که نماد حیات و شادی است و به اهمیت لذت بردن از زندگی تأکید میکند. او همچنین به زیبایی باغها و گلها اشاره میکند و میخواهد سلامی به باغبان برساند تا اجازه تفرج در این زیباییها را بگیرد. همچنین، شاعر به تضاد بین رعد و برق و دل نازک خود اشاره میکند که از هول و وحشت میزند. او با بیتوجهی به اعتراضات دیگران، بر لزوم توجه به واقعیتهای زندگی و لذتهای آن تأکید دارد. در نهایت، شاعر نقش قدرت و آگاهی را در زندگی انسانها متذکر میشود و دعوت به سکوت و مراقبت برای حفظ ارزشها را مطرح میکند.